سلامی نو در سال 91
نمیدونم چرا هر کاری میکردم نمیشد پست بزنم تو وبلاگ!!
یک سال دیگه از عمر ما گذشت...
یک سال دیگه به قدمت دوستی ها افزوده شد...
یک سال دیگه به سرنوشت نا معلوم مون نزدیکتر شدیم...
ایشالا که به خیر میگذره همه چی!
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 23:14 توسط .~*Dj.Mohsen*~.
|
الان تو تعطیلات بین ترم ها هستم و از فرط بیکاری چند تا از این کتابای الکترونیکی دانلود کردم و دارم میخونمشون. داستان و رمان و از این جور چیزا!
واسه سرگرمی بد نیس، جالب نوشته شده، اما جالب تر اینه که تو همه شون آدمایی که نقش های اصلی داستان رو بر عهده دارن همه از عجایب خلقت خدا ان!!! قیافه شون هیچ نقصی نداره و خوشگل ترین دختر یا پسر روی زمینن و آدم وقتی نگاهشون میکنه تو دلش اونا رو تحسین میکنه و میخواد جونشو براشون بده!!!!
یا مثلا بابای طرف یکی از بهترین جراحان قلب دنیاست، یا یکی از بزرگترین کارخونه داران ایرانه، که خونشون مثل یه قصره و شونصد تا ویلا و ماشین و از اینجور چیزا تو جاهای مختلف دارن!!!!
چند نفر دور و بر ما هستن که اینجوری باشن؟؟؟ از هر 1000 نفر شاید 1 نفر.
آخه نمیگین ما جوونا از زندگی نا امید میشیم که اونقد خوشگل نیستیم؟؟ (نیشخند)
یا اینکه شونصد تا خونه و ویلا و ماشین نداریم و پولمون از پارو بالا نمیره؟ (نیشخند)
این رمانا مال اون نوجوونای خیال پردازه که تو رویا زندگی میکنن، من با خوندنشون یه حس مسخره بهم دست میده که دلم میخواد هر هر به خیال پردازیشون بخندم!
دوستان عزیز، اگه کتابی سراغ دارید که به درد من ِ بیکار ِ علاف میخوره، و اطلاعاتمو بالا میبره و ممکنه بتونه تو زندگی بهم کنه، لطفا بهم معرفی کنید تا بگیرم و بخونم. تا ترم جدید شروع نشده!!! (گل) (نیشخند)
راستی، پول مول خبری نیست، الکترونیکی باشه که بتونم دانلود کنم و بریزم تو گوشیم! (نیشخند)
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 13:34 توسط .~*Dj.Mohsen*~.
|
هر آدمی توی زندگیش بالا و پایین داره. همه ی ما تا بحال گناهان زیادی رو انجام دادیم و بعید هم نیست که در آینده هم انجام بدیم. (نزول)
همینطور هم تا حالا کار های خوب زیادی رو انجام دادیم و باز هم بعید نیست (و امیدواریم) که در آینده از اون قبیل کارها رو انجام بدیم. (صعود)
من نظرم اینه:
من یه خط دارم، یه خط مشی واسه زندگیم، که اون خط
خداست.
من باید این خط رو توی زندگیم داشته باشم، سعی کنم که باید و نباید هاش رو رعایت کنم.
اما خودمو که نمیخوام گول بزنم، همه ی ما یه سری تمایلاتی داریم، گاهی اوقات یه سری چیزا نیشگونمون میگیرن، دست به یه کارایی میزنیم که پسندیده نیست. این انکار ناپذیره و برای هر کسی ممکنه پیش بیاد.
این وسط یه عده هستن که وقتی توی قسمت نزولی زندگی می افتن دیگه به فکر صعود نیستن و همونجوری ادامه میدن تا آخر چاه ظلمت... (میگن آب که از سر گذشت...)
اما نه!
این فکرا رو نکنیم!
زندگی ما میتونه مثل یه تابع سینوسی مدل سازی بشه، با تمام پستی و بلندی یا همون صعود و نزولش...
این برای همه هست!
بیاین یه محور واسه خودمون داشته باشیم،
محور x ما خداست.
زندگی ما، y ، تابع سینوسیه حول محور x .
هی!
میدونم بالا و پایین زیاد داری! همه همینیم!
اما حول همین محور X
بمون!
خودتو ول نکن که بری پایین...
حول همین محور بمون! مثل تابع سینوس، که بالا و پایین داره اما حول محور x جلو میره...
بالا و پایین داره، اما نا امید نمیشه، ادامه میده.
هر چی هستی باش، اما محور خودت (خدا) رو فراموش نکن...

* شرمنده اگه اگه سرتونو درد آوردم از بس که گفتم x و y و سینوس و بالا و پایین و ...
امیدوارم که حد اقل یه کم به فکر فرو ببردتون...
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 20:39 توسط .~*Dj.Mohsen*~.
|
بچه که بودم همیشه فکر میکردم حق با بقیه است. مثلا وقتی میرفتیم پارک سر تاب بازی، الا کلنگ، سرسره و غیره بچه های دیگه یا خودشون خیلی پررو میومدن بازی میکردن یا مامانشون میومد میگفت بذارید این سوار شه...
اما من معتقد به رعایت نوبت بودم. البته این فکر هم تو سرم بود که شاید اونا بیشتر حق استفاده از اون امکانات رو دارن تا من!
یا مثلا تو مدرسه، کوچه، کلاس و غیره همیشه فکرم مشابه همین بود! (مث اینکه مثلا اونا عضو یه باشگاه باشن و حق استفاده از امکانات اونجا رو داشته باشن و اطلاع نداشته باشم که داستان چیه..!)
کم کم، بعد ها، بیشتر فکر کردم، بررسی کردم، روم باز تر شد، منطقی تر شدم. فهمیدم که من هم به اندازه ی اونا حق دارم. اونا که با من فرقی ندارن. همه ی ما حق داریم. بعضی از اونا هم فقط ادعای زیادی دارن و در اصل هیچی نیستن، مثل طبل توخالی! (اون بچه های تخس...)
الان اعتقادم اینه:
من هم به اندازه ی همه ی انسانها حق زندگی دارم!
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 20:14 توسط .~*Dj.Mohsen*~.
|
عاشق کسی باش که
وقتی باهاش
حرف میزنی،
یا
علاقه ات را بهش ابراز میکنی،
احساس کنی داری عبادت میکنی!
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 21:41 توسط .~*Dj.Mohsen*~.
|
گاهی زندگی آنقدر "سگی" می شود که سر پیدا کردن نژاد آن دعوا راه می افتد !!!
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آبان 1390ساعت 14:42 توسط .~*Dj.Mohsen*~.
|
روی زمین سرد شبهای کویر دراز بکش ...
نگاه کن!
تا بحال آسمان را اینطور دیده بودی؟
مگر نور شهر می گذارد که این همه ستاره را در سیاهی آسمان شب ببینی؟
گویی آسمان لباسی مجلسی، پر از پولک های درخشان به تن کرده
در شهر ما آسمان در بهترین حالت اینگونه است:
* *
*
*
*
*
*
*
*
*
و اما در کویر:
* . * . . *
* . *
* * . * . . * .
* . * * . * *
. * . . *
* * * *
. . .
* * . * * *
* . * * . . *
* . * . * . . *
. * *
. * . . * . *
* . * . * * . .
. .
* * * *
* . * . *
* . * *
. . .
* * * . * . *
. *
* . . *
تفاوت را میبینی؟!
آسمان را دریاب ... !
+
نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1390ساعت 17:41 توسط .~*Dj.Mohsen*~.
|
اومدم که بگم دارم میرم
یکی دو ماه میرم قزوین میمونم تا یه طرح رو بگذرونم.
اونجا دسترسی به نت ندارم.
دلم براتون تنگ میشه.
مواظب خودتون باشید.
به یادتونم... به یادم باشید...
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 14:43 توسط .~*Dj.Mohsen*~.
|